*شهدا*



تاریخ : 1392/01/4 | 17:04 | نویسنده : فاطمه قزلسفلی | نظرات


تاریخ : 1392/11/8 | 01:23 | نویسنده : فاطمه قزلسفلی | نظرات

اس ام اس مخصوص هفته دفاع مقدس

http://www.RadsMs.com

اس ام اس در مورد شهدا و هفته دفاع مقدس - www.RadsMs.com

آرشیو اس ام اس های هفته دفاع مقدس

آیا میدانید دلیل اینکه شما الان با آرامش و امنیت کامل ، این متن رو میخونی

از جان گذشتگی هزاران شهید است ؟

این ابر مردان را فراموش نکنیم . . .

.

.

.



ادامه مطلب
تاریخ : 1392/09/30 | 19:30 | نویسنده : فاطمه قزلسفلی | نظرات

زندگینامه ی شهید محمد رضا تورجی زاده

عاشق بود. عاشقی دلسوخته وچهره ای ملکوتی داشت.مظهر تمام خوبیها بود.همه ی وجودش با محبت حضرت زهرا(سلام الله

 علیها) عجین شده بود.مداحی بود با صدایی بسیار زیبا و دلنشین. هنوزهم نوای ملکوتی او دلها را آسمانی می کند .

در لشگر امام حسین(علیه السلام) گردانی بود به نام یا زهرا(سلام الله علیها) فرماندهیش را او به عهده داشت. محمد بر دلهای 

بسیجیان فرماندهی می کرد رزمندگان عاشقش بودند.

در سختترین ماموریت ها و عملیاتها حاضر می شد. با توسل به حضرت وعنایت های ایشان این مراحل را با پیروزی پشت سر می 

گذاشت.

نوروز 66 در سفر به مشهد برات شهادتش را گرفت! حتی مکان و زمان شهادتش را هم می دانست! محل مزار خود را هم مشخص 

کرد. گفت روی قبرم فقط بنویسید یا زهرا (سلام الله علیها)

در کربلای 10 حماسه ی بزرگی را بر پا کردپنجم اردیبهشت بود . یک گلوله خمپاره سفر او را به آسمان آغاز کرد. محمد رضا تورجی 

زاده با ترکش هایی که به پهلو سر و بازویش اصابت کردبه مادرش اقتدا کرد!

قران شهدا را زنده خوانده. حضور محمد پس از شهادت بیشتر حس میشود! مزار او هم اکنون در گلستان شهدای اصفهان  دار 

الشفای عشاق است!زیارتگاه عاشقان و دلسوختگان است.

کسانی به سراغ او می آیند که حتی جنگ را ندیده اند. او دوست داشت مشکلات مردم را حل کند.و حالا اینگونه است!

محمد رضا مصداق کلام نورانی امام عزیز این امت است . آنگاه که تربت شهدا را تا قیامت دارالشفا خوانده بود. 



http://hamsafar-shohada.blogfa.com 



تاریخ : 1392/09/30 | 19:27 | نویسنده : فاطمه قزلسفلی | نظرات

والفجر یک با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

نوار مصاحبه شهید تورجی و خاطرات دوستان :
اوایل فروردین شصت و دو بود . در کنار بردار هدایت بودم . حرفهایش عجیب بود . می گفت : دیگر تحمل ندارم . دنیا برای خیلی کوچک شده! 
دیگر طاقت ماندن ندارم . مثل انسانی شده ام که نمی تواند نفس بکشد. می خواهم داد بزنم! می خواهم پروازم کنم! 
من هم با تعجب گوش می دادم . روحیاتش خیلی عوض شده بود. همان روز خبر رسید که عملیات دیگری در راه است . 
خودروهای نظامی بچه ها را به سوی منطقه فکه شمالی منتقل کردند. رنگ چهره برادر هدایت تغییر کرده بود. گویی مسافری بود که آخرین لحظات سفر را طی می کرد. 
چادرها برپا شد. قرار بود گردان چند روزی در آنجا مستقر باشد. آمد در جمع بچه ها . خیلی مودب صحبت کرد. پیشنهاد کرد در همین جا مسجدی برپا کنیم . چهار نفر به نام های برادران فیضی ، انصاری ، رضایت و بت شکن بلند شدند. آنها به همراه برادر هدایت پیگیر شدند و مسجد گردان راه افتاد. (شهید تورجی در نوار مکثی کرد و گفت : همه این پنج نفر شهید شده اند) 
خاک سرزمین فکه گریه ها  و ناله های جانسوز آنها را به یاد دارد . چه حالی داشتند . چگونه خدا را صدا می زدند. سجده های طولانی آنها را در نیمه شبها فراموش نمی کنم. 
سه روز مانده بود به آغاز عملیات والفجر یک . از طرف فرماندهی گردان کلیه بچه ها را جمع کردند.
پس از سخنرانی همه نیروهای گروهان ها را جابجا کردند. گفتند : باید برای عملیات نیروهای با تجربه و کم تجربه ترکیب شوند. 
برادر هدایت به گروهان عمار منتقل شد . محل استقرار آنها از گروها ما یعنی ابوذر جدا شد. 
فاصله ما ازهم زیاد بود. اما دلهای ما به هم نزدیک . از فرمانده اجازه می گرفتم . 
هر روز مسافت طولانی با پای پیاده می رفم . به قصد دیدن او . نگاه او دریایی بود  از معرفت . لبخند او روحیه من را تغییر می داد. 
عصر روز بیستم فروردین بود. فرمانده ما اعلام کرد : امشب ساعت ده عملیات آغاز می شود. همان روز به دیدن برادر هدایت رفتم . همدیگر را در آغوش گرفتیم . بوی عطر خاصی می داد. چنین بویی به مشامم نخورده بود.!
چهره اش برافروخته بود. همینطور در آغوش هم بودیم . حال عجیبی بود. من مطمئن بودم که این آخرین دیدار ماست ! 
ساعت ده شب حرکت نیروها آغاز شد . ترس عجیبی داشتم . رنگم پریده بود. اولین باری بود که به طور مستقیم به خط دشمن حمله میکردیم . به ما گفته بودند : اگر دوستان شما هم روی زمین افتادند معطل نشوید . باید جلو بروید و کانالهای روبرو را تصرف کنید. 
حالت بدی بود. صدای تیراندازی و شلیک منور قطع نمی شد. گویی عراقی ها می دانستند ما ازکجا حرکت می کنیم . 
گروهان یاسر جلوتر از ما حرکت کرد. گروهان ما هم پشت سر آنها به راه افتاد. صدای شلیک تیربار عراقی ها لحظه ای قطع نمی شد. 
بچه ها همین طور روی زمین می افتادند . صدای ناله ها همینطور زیاد می شد . در تاریکی شب چندین  بار از روی بدن دوستانمان عبور کردیم  ! 
مشغول دودن بودیم. برای لحظه ای تعجب کردم ! من به سَر ستون رسیده بودم . فقط سه نفر قبل از من بودند! این یعنی همه بچه های گروهان یاسر... 
هرلحظه منتظر گلوله ای بودم . ترس بر من غلبه کرده بود. یکدفعه به یاد برادر هدایت افتادم . توصیه کرده بود هر وقت در این حالت قرار گرفتی آیه سکینه را بخوان. بسیار به  انسان آرامش می دهد. من هم شروع کردم : هو الذی انزل السَکینه فی قلوب المؤمنین ........
رسیدیم به کانال . اما اصلاً جای امنی نبود. گلوله های خمپاره دشمن به طور دقیق داخل کانال می خورد. کار سخت شده بود . دشمن موانع عجیبی را بر سر راه بچه ها به وجود آورده بود. 
از مسیر کانال جلو رفتیم . ما پشت نیروهای دشمن رسیده بودیم ! تعداد نیروهای ما کم بود. 
با فرماندهی تماس گرفتیم . گفتند : خط دشمن شکسته نشده . بسیاری از گردانها به خطوط موردنظر نرسیده اند . تا هوا تاریک است برگردید! 
منورها آسمان را روشن کرده بود. آماده برگشت شدیم . در مسیر برگشت قمستی از کانال پر شده بود. 
تیربارهای دشمن همان نقطه را زیر آتش گرفته بودند. هرکسی از آنجا عبور می کرد مورد اصابت قرار می گرفت. 
با چند رفتیم کنار کانال . به سمت دشمن شلیک کردیم . بقیه بچه ها سریع به سمت عقب حرکت کردند. وقتی همه از  آنجا عبور کردند. ما هم به سمت عقب دویدیم . 
قبل از روشن شدن هوا به خاکریز شروع عملیات رسیدیم . هیچ کاری نمی شد کرد. بسیاری از دوستان ما در طی مسیر مانده بودند. با اینکه خسته بودم و خواب آلود اما سریع به سراغ بچه های گروهان عمار رفتم . 
تعداد بچه های سالم آنها هم کم بود. همه خسته بودند. هرکس گوشه ای افتاده بود . با تعجب از همه سوال می کردم . 
از بچه ها سراغ هدایت را می گرفتم . هیچکس از او خبری نداشت . سراغ فرمانده شان رفتم . او هم اظهار بی خبری کرد. خیلی به دنبال او گشتم . اما هیچکس خبری نداشت . 
حتی به سراغ محل نگهداری شهدا رفتم . آمبولانس ها و سنگر امداد گرها را گشتم . اما خبری نبود. 
خسته شدم . در کنار بچه های گروهان عمار نشستم . یکی از بچه های همان گروهان پیش من آمد. او را می شناختم . او هم مثل من ارادت قلبی به برادر هدایت داشت . 
بعد از سلام و احوالپرسی سراغ او را گرفتم . نفس عمیقی کشید . در حالی که بغض کرده بود گفت : زیاد دنبال او نگرد! عصر دیروز فرمانده ما یک نفر را برای نگهبانی می خواست . برادر هدایت مفاتیح کوچکش را برداشت و به سنگر جلو رفت . 
دوساعت بعد برگشت . شخص دیگری جایگزین او شده بود . چهره هدایت خیلی تغییر کرده بود . یکپارچه نور بود . بوی عطر عجیبی داشت . وصیتنامه اش را همانجانوشته بود . آن را به من تحویل داد. 
آنجا نوشته بود : در همان سنگر نگهبانی مولایش امام زمان (عج) را زیارت کرده ! در همانجا مژده وصل را از زبان آقا شنیده بود. برای همین دیگر آرام وقرار نداشت . 
همان موقع شما آمدی . فکر می کنم متوجه بوی عطر شدی !؟ با تکان دادن سر حرفش را تأیید کردم . 
ایشان در حالی که قطرات اشک از چشمانش جاری بود با صدایی بغض آلود ادامه داد: دنبال برادر هدایت نگرد. 
همان روز بچه ها را به عقب منتقل کردند. من هم که چند ترکش ریز به بدنم خورده بود به بهداری رفتم . 
فرمانده گردان ما خواب برادر هدایت را دیده بود. مضمون خواب حکایت از شهادت این انسان وارسته داشت . روز  بعد کل گردان ما به مرخصی رفت . 




تاریخ : 1392/09/30 | 19:26 | نویسنده : فاطمه قزلسفلی | نظرات



تاریخ : 1392/09/30 | 19:21 | نویسنده : فاطمه قزلسفلی | نظرات
بسم رب شهدا والصدقین
در مورخه 67/1/18(ساعت 8 شب جمعه)

ای کسانی که مامور شستن جسم بی روح من هستید زمانی که مرا می شوئید به آرامی به بدنم دست بزنید چون بدنم آغشته به تیر وترکش است.
ای کسانی که مامور دفن کردن من هستید زمانی که مرا داخل تابوت گذاشتید و دستانم را از تابوت بیرون بیاورید تا به همه مردمان ثابت شود که من از این دنیای فانی زود گذر چیزی بجز یک کفن با خود نبرده ام  و دو چشمانم را باز بگذارید تا هنگامی که مرا در قبر می گذارید برادر و مادرم و خواهران را ببینم و ای مادر برادر عزیز و خواهران گرامی بجای اینکه همه روز پنچ شنبه بیاید به مزارم گریه کنید یک قالب یخ بر مزارم بگذارید و آفتاب به آن بتابانید و بجای همه شما گریه بکند مادر گرامی و خواهران عزیز و برادر عزیز بجای اینکه شما همیشه برای من گریه کنید فقط در هر روز نماز خود را بخوانید و برای من دعا کنید اگر شد در هر ماه برایم یک بار شب های جمعه خرج بدهید و اگر نشد در هر یک سال یکبار حتما برایم شب های عید نوروز خرج بدهید .




تاریخ : 1392/07/13 | 22:06 | نویسنده : فاطمه قزلسفلی | نظرات
پس چه شده است که شرق، سراغ شهیدان رفته است؟ آیا شرقی ها، شهدا را به دو دسته ی، شهدای خوب و شهدای بد تقسیم کرده اند؟ کدام شهید ها از منظر شرق بدند و کدامشان از منظر آنان، بد؟
گروه جهاد و مقاومت مشرق- صبح روز یکشنبه، ششم اسفند 1391، روی کیوسک فروش مطبوعات، روزنامه «شرق» توجه ات را به خودش جلب می کند. «عکسِ یکِ» روزنامه کسی نیست جز خانم «فاطمه امیرانی»، همسر شهید «حمید باکری» جانشین فرماندهی لشکرِ 31 عاشورا. حقیقتا موجب شگفتی است. تاکنون 1680 شماره از روزنامه ی «شرق» منتشر شده  اما این نخستین بار است که «عکسِ یکِ» آن به یک همسر شهید و مصاحبه با او اختصاص یافته است. روزنامه را که می خری، حیرتت بیشتر می شود؛ دو صفحه 8 و 9، تمام قد به شهید «حمید باکری» اختصاص داده شده. مصاحبه ای به حجمِ تقریبی 4500 کلمه، با این تیتر: «گفت قول بده هیچ وقت برنگردیم ارومیه». سرگیجه ات زمانی بیشتر می شود که می بینی حدو 120 کلمه از وصیت نامه شهید حمید باکری هم به مصاحبه ضمیمه شده، به اضافه چهار عکس رنگی و زیبا...



واقعا چه خبر شده؟ آیا شرقی ها یک شبه عوض شده اند؟ آیا شرقی ها، طی شب جمعه ی گذشته، با شنیدن نغمه ی معروف«یادِ امام و شهدا، دلو می بره کرب و بلا» منقلب گردیده ، از ده سال فراموشی دفاع مقدس و شهدا پشیمان و نادم شده و با شرمندگی به امام و فرزندانش رو کرده اند؟ آیا شرقی ها پس پریشب روزه بوده اند و با نان و پیاز افطار کرده اند و تحت تاثیر این افطار عارفانه، پریشب خوابِ شهید حمیدباکری را دیده اند و  این رویای صادقانه، آنان را واداشته که دیروز دو صفحه را به نام و یاد ایشان بسته اند؟ آیا شرقی ها ...
راستی شاید یعضی ها ندانند حمید باکری کیست. فقط محض اطلاع این دسته آدم ها، این چند خط را داشته باشید:
حمید باکری، سومین پسرِِ خانواده ی باکری و برادرِ کوچک ترِ آقایان «علی» و «مهدی» باکری است. او به سال 1334 در ارومیه متولد شد و بیست و هشت سال بعد،  به سال 1362ٰ، طی جنگ ایران و عراق، در  عملیات «خیبر» ، در منطقه ای موسوم به «طلاییه»، به شهادت رسید و پیکرش هیچ گاه به دست نیامد. حمید باکری در زمان شهادت، جانشین فرماندهی لشکر31 عاشورا بود. فرمانده ی این لشکر، یعنی «مهدی باکری» هم یک سال بعد، در عملیات بدر  شهید شد. پسرِ بزرگ خانواده یعنی «علی» هم پیش از پیروزی انقلاب، به سال 1351، در زندان های رژیم پهلوی شربت شهادت نوشیده است.
امروز، 29 سال از شهادت «حمید» ، 28 سال از شهادت «مهدی» و 40 سال از شهادت «علی» و 10 سال از آغاز انتشار روزنامه ی «شرق» می گذرد و تازه امروز شرقی ها یادشان افتاده است که : «جای آدم هایی مثل حمید باکری خالی است».
راستی، خانم «فاطمه امیرانی» کیست؟ مادر دو فرزند به جا مانده از حمید باکری یعنی احسان و آسیه. ایشان در 30 دی ماه 1358 به عقد حمید باکری درآمده است و این افتخار داشته  که طی چهار سال پایانی عمر حمید باکری، پاسدار حریم خانه و خانواده ی او بوده است.
هنوز یک سوال به قوت خود باقی است: « چرا روزنامه شرق، این گونه بی مقدمه و زمینه به سراغ یک همسر شهید رفته است؟» دقت شود؛ این مصاحبه با یک فعال سیاسی و یا یک چهره ی فرهنگی که از قضا؛ همسر شهید هم هست انجام نشده ، بلکه دقیقا این عنوان را بر پیشانی دارد: « شهید باکری به روایت همسرش».

مصاحبه را که می خوانی، متوجه می شوی مصاحبه کننده، دنبال گوشه ها و کنج های زمانی خاصی است، خصوصاً ماجرای استعفای حمید و برادرش از سپاه ارومیه و زاویه ی سیاسی این عزیزان با جریان دیگری از «سپاه منطقه ی پنج» که امروز برخی از اعضای آن جریان ٰ از وابستگان دولت هستند. صد البته، این به خودی خود ایرادی ندارد. آن نکته ها هم بخشی از تاریخ جنگ و انقلاب است و ثبتشان در تاریخ واجب، اما در حالی که هر دو برادر ، با «منطقه ی پنج» تقابل هایی داشته اند، چرا ماجرا تنها و تنها از دیدگاه خانم امیرانی و آن هم در روزنامه ی شرق بیان می شود؟ چرا شرقی ها به سراغ «صفیه خانم» همسر شهید مهدی باکری نرفته اند؟

در ستون سمت چپ از صفحه 9، سخنانی از شهید «احمد کاظمی» در وصف شهید «مهدی باکری» درج شده است. باز هم یک سوال: حضرات شرقی! خانم امیرانی به اذعان خودشان، تنها 4سال با حمید باکری زندگی کرده اند. آیا زمان زندگی احمد کاظمی با همسرش بیشتر بوده است یا حمید باکری؟ پاسخ این سوال بدیهی است. حیات سیاسی و نظامی حاج احمد کاظمی هم پر بوده است از اختلافاتش با فرماندهان و مسئولان لشکری و کشوری (یعنی مورد موضوع مورد علاقه شرقی ها). پس چرا شرقی ها به سراغ همسر ایشان نمی روند؟ با چه ملاک و سنجه ای، روزنامه ای از جنس«شرق»، به سراغ خانم امیرانی می رود و سراغی از همسر آقا مهدی و  شهید کاظمی نمی گیرد؟ لابد با توجه به نزدیکی سالگرد شهادت شهید همت، باید منتظر باشیم که روزنامه شرق، دومین مصاحبه ی خود را با یک همسر شهید در طول تاریخ انتشارش، به خانم بدیعیان، همسر شهید همت اختصاص دهد. البته این فی نفسه اشکالی ندارد اما مصاحبه ی خانم امیرانی را که تمام می کنی، خوب دستت می آید که شرق و شرقی ها تغییری نکرده اند. همان دیدگاه و گرایش سیاسی و فرهنگی که در وصیت نامه های باقی مانده از 220 هزار شهید، اثری از آن ها پیدا نمی کنی. همان برخورد سرد و بی روحی که نسبت به همه ی آن چیزی که حجم اصلی محتوی صدها هزار وصیت نامه ی شهید را به خود اختصاص داده است. پس چه شده است که شرق ، سراغ شهیدان رفته است؟ آیا شرقی ها، شهدا را به دو دسته ی، شهدای خوب و شهدای بد تقسیم کرده اند؟ کدام شهید ها از منظر  شرق بدند و کدامشان از منظر آنان، خوب؟این سوال، من و امثال من را که نسل سوم انقلاب هستیم به سختی آزار می دهد که صرف نظر از تمایلات سیاسی خانم امیرانی در انتخابات 88،  چه عاملی، ایشان و روزنامه ی شرق را به هم نزدیک کرده است که خانم امیرانی رازهای به اصطلاح مگوی خود را با این روزنامه درمیان می گذارد و از جفای منطقه ی پنجی ها ، قبل و بعد از شهادت باکری ها گله می کند؟

روزنامه شرق، شاید امروز با منطقه پنجی های دیروز، مثلا خرده حساب هایی داشته باشد اما بی شک نمی تواند حتی ادای ارادت و علاقه به شهیدان باکری را هم درآورد، مگر به شرط تحول و انقلابی بنیادین. پس «حمید باکری به روایت همسرش» در روزنامه ی شرق، چه جایگاهی دارد؟ این چه معنایی به جز استفاده ابزاری از شهدا می دهد( همان چماقی که شرقی ها بارها بر سر رقبای سیاسی خود کوبیده اند). در طول این سه دهه که از شهادت باکری ها می گذرد، جریان  شرق و  شرقی ها، حتی یک مورد بزرگداشت و پاسداشت شهیدان باکری را در کارنامه ی خود ندارند. حالا چه شده است که جای حمید باکری را خالی می کنند؟

چند جمله هم با خانم امیرانی!
می دانم که در ذهن خانم امیرانی، احتمالا من و امثال من، از وابستگان منطقه ی پنجی ها هستیم. خدا کند چنین فکری به ذهن خانم امیرانی خطور نکرده باشد که حسابمان به روز قیامت می ماند اما ما هر که باشیم، قطعا حق داریم این سوال را از ایشان مطرح کنیم:
خانم امیرانی! شما یک نفر از ده ها هزار همسر شهیدی هستید که امروز در گوشه و کنار این کشور زندگی می کنند و کم نیستند کسانی از میان آن خیل شهیدان که در سال های دفاع مقدس، با فرماندهان یا رجال سیاسی اختلاف سلیقه و یا حتی درگیری داشته اند. حمید باکری، چند وقتی خانه نشین شد و بعد به جبهه ها بازگشت و در حالی به شهادت رسید که مرد شماره ی دو لشکر عاشورا بود اما کاظم رستگار، مرد شماره ی یک لشکر سیدالشهدا(ع) بود. او چهل روز خانه نشین شد و همزمان با مهدی باکری، در عملیات بدر، به عنوان یک بسیجی عادی به شهادت رسید اما همسر او هیچ گاه به عنوان یک «سوژه ی عکس یکی»، مورد توجه شرق و شرقی ها قرار نگرفته است. چرا شرقی ها به سراغ همسر شهید حسن بهمنی نمی روند؟ حدس می زنید چرا؟ این را از شرقی ها و رفقای اکبر گنجی بپرسید بهتر است، البته به شرط صداقت آنان.

خانم امیرانی! صرف نظر از این که نگارنده این چند خط کیست، چه گرایش سیاسی دارد و مطلبش در چه رسانه ای منتشر می شود، به این سوالات بنده عنایت داشته باشید:
به اذعان خودتان، شما به خاطر وسواس و دقتی که در مصاحبه ها دارید، برای مصاحبه با بچه های «روایت فتح» (در دهه هفتاد)، ابتدا از خانم همت تایید گرفتید که:«این ها بچه های خوبی هستند، با آن ها مصاحبه کن». برای مصاحبه با روزنامه شرق ،تایید چه کسی را مد نظر داشته اید؟ حق طلبی شرقی ها نظرتان را جلب کرده؟ توجه دائمی و تاثر گذار شرق! به شهدا و انقلاب مجابتان کرده است؟ سرسپرده گی شرق به اسلام ناب محمدی(ص) و امام خمینی تحت تاثیرتان قرار داده؟ اخلاق گرایی شرق (یا همان قرائتی که در مصاحبه خود از آقا مهدی و پا نگذاشتن او روی جنازه شهدا ذکر کرده اید) شما را راضی به این مصاحبه کرده است؟

خانم امیرانی! وصیت نامه حمید باکری، علاوه بر 120 کلمه ای که شرق منتشر کرده است، 13 بند دیگر دارد. کدام قسمت از روزنامه شرق و جریان سیاسی ای که این روزنامه پرچمدار آن است، تقارن و تقاربی با آن 13 بند دارند؟
خداوند عاقبت همه ما را ختم به خیر کند
التماس دعا
محمدیاسر رجبی
6 اسفند 1391

تاریخ : 1392/06/23 | 21:59 | نویسنده : فاطمه قزلسفلی | نظرات
p797_g1.jpg



بارگاه ملکوتی امامزاده شهرضا و شهدای مدفون در جوارش


y227_g2.jpg




a5734_g3.jpg




تاریخ : 1392/06/23 | 21:53 | نویسنده : فاطمه قزلسفلی | نظرات
تاریخ : 1392/06/23 | 21:49 | نویسنده : فاطمه قزلسفلی | نظرات
وصیت نامه شهید «حاج همت»




شهید حاج محمد ابراهیم همت در دومین وصیت نامه بجامانده از خود نوشته است: خویشتن را در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم.سیمهای خاردار مانعند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می دارد متنفرم.


اولین وصیت نامه شهید همت

به تاریخ ۱۹/۱۰/۵۹ شمسی ساعت ۱۰:۱۰ شب چند سطری وصیت نامه می نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می کشند و باز این آسمان غم زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود نه شرقی نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملتهای تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می آمدند و آنها نیز پوزه استکبار را بر خاک می مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلما مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام کاری ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلا از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) .

و السلام؛

محمد ابراهیم همت


دومین وصیت نامه شهید همت



به نام خدا

نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم.

سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت.

مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم!

درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می دانید که من چقدر به شهیدان عشق می ورزیدم غنچه هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که «ان الله اشتری من المومنین».

من نیز در پوست خود نمی گنجم.گمشده ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم.سیمهای خاردار مانعند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن)

در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می شد و هر بی طرفی احساس می کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است.

عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده ام و آلوده ام.

از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعدا حرکت به طرف کردستان دقیقا دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است.

خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید:

۱) اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می خواهد او را علی وار تربیت کنید.

همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید.چون همسرم از این اسم خوشش می آید.

۲) امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد.

۳) هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی)بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند.

۴) ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلما نصر خدا شامل حال مومنین است.

۵) از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید.

حقیر حاج همت

http://www.rajanews.com

تاریخ : 1392/06/23 | 21:48 | نویسنده : فاطمه قزلسفلی | نظرات

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

  • تبلیغات متنی
  • خنجر
  • ضایعات
  • ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات